
وسط کارم از دفترم بیرون رفتم تا از نانوایی توی ایستگاه مترو چیزی بخرم. هوا حسابی سرد شده. از آن سرماهایی که استخوان را به درد میاندازد. انبوه برگ زرد و قهوهای زیر درختهای پارک ریخته. پاییز دارد حسابی رخ نشان میدهد. چراغهای کریسمس مارکت روبهروی کلیسا از همینجا چشمک میزنند. شهر به طرز محسوسی شلوغ و زنده است. مردم در پی خریدهای کریسمساند و گردش توی بازارچههای نورانی و رنگی. من اما انگار توی یک حباب راه میروم و شادی و نور بیرون حباب جریان دارد. توی حباب من فقط سرد است. چند دقیقه پیش نتیجه بازی ...
ادامه مطلب