
بعد از مدتها امشب دلم خواست دوباره بنویسم. در راه برگشت از دانشگاه بودم و آهنگ توی گوشم. باران ریزی میبارید -که هنوز هم ادامه دارد- و قدم زدن زیر باران در خیابانهای خلوتی که حالا دیگر به آنها خو گرفتهام قلبم را سرشار از احساسی کرد که دوست داشتم بنویسم تا اینجا ثبت شود. یک هفته بیشتر از اینجا ماندنم نمانده. این جمله بیاختیار مرا به یاد درست پنج سال پیش میاندازد، و اواخر دورهی کارآموزیام در وین و چشمانتظاری برگشت به خانه در ایران. به چشم بر هم زدنی پنج سال گذشته، و اینبار چشمانتظار...
ادامه مطلب